در محفل خیال بودم تکیه بر چنار
در زیر سایه سار بودم بیقرار
مطرود و دل گرفته بودم دور از آشیانه
میخوردم تا به زیر حلق از تازیانه
تو فکر لحظههای تاریک و جنگهای تاریخ و باغهای باریک
به سوی سرزمین آفتاب میتازم
بلکه باشد شیر مردی پای جنگ
امروز نسل من در ره غم آغاز شد
که سرانجام دل از حرفای من آواز شد
آتشی را که به دست آمده از کینه ی تو
دردو رنج از غم پیر در بدنت احساس شد
درد شلاقی که بر تن تو فرود آمده است
بعد چندی جلوی پیر جوان انکار شد
کس نمیداند چه افسونها به خویش اندوختهای
ولی اندیشه تو در نگهم آشکار شد
پنجره بازتر از باز تو با دیده دل
بنگریم بار به وجودی که به زن اشباح شد
سودواری نکن آتش آفتاب دلت
میسوزاند کسی که از دل تو اخراج شد
زندگی را بیارایید با دیده من
که بر این دیده زمین و آسمان دل باز شد
بار دیگر که بر پیکر من آمدهای
اشعار مرا در دل خود اجرا کن
رنج و مصیبت زیاد است در پندار
مرغ شعرم این بار چه داری بر منقار
خفتهای هر گوشهای دور چو همچون سگ پیر
بلند شو کار جهان را برسان بر اتمام
ریشه من درون خاک فرو رفته است
سرزمین من درون خواب زمستان
بیا دست به دست ورشکیم سد غم ز دست من کار براید لااقل نشکن دیگه عهد و پیمان
راه در آب و ما در خواب و تو در گرد جهان
میگردی پس عمر و غنیمت بشمار
بنگر بر زمین آفتاب و چرخ و فلک
که در این باب زیاد است اسرار نهان
گرچه هرچه سیرتر باشی هستی گله من
ولی هیچ تاخیر نمیبینی در کار زمان
تو در این گوهر فانی نیابی دل تنگ
پس اشعار مرا خوب بخر با دل و جان
نظر خود را بنویسید